تبليغاتX
:: * با سحر* ::
    ¤)
 

دیدید توی مترو خانوما و دخترای جوونی رو که فروشندگی می کنن؟از انواع سنجاق سر و لوازم آرایش و تی شرت و شلوار و جوراب گرفته تا انواع خوراکیا و.... حتی لباس   زیر.

برام خیلی جالبه.با هر سن و سالی و با هر تیپ و قیافه ای و با یک اعتماد به نفس عالی وارد واگنا میشن و حالا هر کدوم با ادبیات خاص خودشون جنسشونو تبلیغ می کنن و می فروشن.خودشون باعث میشن آدم حوصله اش طی مسیر سر نره و خیلی مواقع هم چیزایی که لازم داری یه دفه به چشمت می خوره و می خری...

اما چیزی که برای من مسئله است اینه که اگر من جای اونا بودم چه کار می کردم؟واقعا می تونستم بیام توی یه جمع چند صد نفری و فریاد بزنم که آی مثلا لباس   زیر؟ ...نمی دونم.منی که تا این سن توی بیشتر مراحل زندگیم با اعتماد به نفس پیش رفتم شک دارم که بتونم این کارو بکنم.

شاید خیلیاتون بگید اگر مجبور باشی و نیازمند می کنی نه؟...بازم شک دارم.آخه فکر نمی کنم خیلی از اونا به خاطر نیاز اونجان .خیلیاشون به خاطر علاقه به این کار یا کششی که براشون داره دارن ادامه میدن.

حالا نظر شماها چیه؟شماها این اعتماد به نفس و جسارت رو دارید؟

  نوشته شده توسط سحر
 
    ¤)
 

سلام.

من اومدم و می خوام دوباره باشم.چطور شد که رفتم و نمی گم چون توضیحش سخته اما شما بذارید به حساب تنبلیم اما اینکه چطور امودمو مدیون یه دوست خوب قدیمیم که اینجا رو برام آب و جارو کردو دوباره یادم انداخت که یه همچین خونه ای داشتم.مرسی دوست جون

حالا دیگه نوشتنم میاد بچه ها.

همتونو شدیدا دوست دارم.

  نوشته شده توسط سحر
 
    ¤)
 

احساس می کنم بیشتر از قد و قواره ام مسئولیت پذیرفتم  و از اونجا که شدیدا بدم میاد از کم آوردنو میدونو خالی کردن, اینه که بیشتر از حد دارم انرژی میذارمو به کارا و مسئولیتام میرسم که دیگه خودمو فراموش کردم به کلی...می فهمید که چی می خوام بگم هان؟آهان باریکلا

دقیقا مثل خر گیر کردم تو گل آخر سالی و همینطور دارم به مانند یه سوسک برعکس شده دست و پا می زنم...اماخب دارم کارمو انجام میدم به هر بدبختی که هست.

حالا این وسط در نظر بگیرید که ارزش کارت رو نفهمن و خیال کنن همینه دیگه خب وظیفه اشه داره انجام میده, کجاتون می سوزه و چقدر؟

باید تصمیمات جدیدی بگیرم اینطوری نمیشه...

می خوام اون رومو نشون بدم.

مهمــــــــــــــــــــــــــــم:انواع پیشنهادات پذیرفته می شود.

  نوشته شده توسط سحر
 
    ¤)

دوباره تصمیم...یه هدف...امید...آرزو...برنامه...یه هفته شب بیداری...کلی ذوق مرگی از یه تصمیم خوب...یه تغییر اساسی...یه قدم نزدیکتر شدن به هدف...یه حس خوب...یه شب خواب
اما...اما

بابا اجازه؟مامان اجازه؟.......اجازه دارم؟می تونم؟

نه
همه چیز خراب میشه.میشکنه.میریزه.خورد میشه.
دوباره نمی خوابم و یه هفته تو همم تا تصمیم بعدی و اجازه ندادن بعدی...یه تصمیم پوشالی


چه روی زیادی.نه؟

  نوشته شده توسط سحر
 
    ¤)

تمام بدنم درد می کنه...از موهام بگیر تا نوک انگشتای پام...چمه من؟...خودمو با کار و فکر به اونو تمام موضوعات اطرافش دارم سرگرم می کنم تا بلکه یادم بره...

دیشب داشتم تلفنی با دوستم صحبت می کردم یه دفه بی دلیل قفسه سینه ام تیری کشید و دادمو برد بالا...اونقدر که نفسم بند اومد...این دیگه چه دردیه تازگیا میاد سراغم خدا می دونه

خیلی زود عصبانی میشم...این داره آزارم میده...هیچ موقع اینقدر بهم ریخته نبودم...شاید از خستگی باشه...نمی دونم...به یه استراحت طولانی نیاز دارم..اما تنها...می خوام تنها باشم...یکی درک کنه

  نوشته شده توسط سحر
 
...........................................................
.:: قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال ::.
دوشنبه هفتم فروردین 1385
...